تبليغاتX
انـــــــــــتظار - نامه ای به شهید گمنام


انـــــــــــتظار

می آید و کلمه انتظار از واژه نا مه ها حذف خواهد شد

بابا جان سلام

 سلامی چندین باره.

 

نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.

و مینویسم برای چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.

مینویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.

مى‏شناسمت به خوبی، تو شاید براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مى‏آیند گمنام باشى، چرا كه نامت را برسنگ مزارت ننوشته‏اند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید و ... چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفید نیست، قاب عكس ندارى، هیچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت  هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگردیده، ولى من تو را خوب مى‏شناسم ‏خیلى خوب، تو براى من گمنام نیستى، نامت بسیجى است، شهرتت دریا دل و پدرت خمینى ...

 دیده بودمت. بارها و بارها

آنگاه كه بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مى‏دویدى، اسلحه بر دوشت سنگینى مى‏كرد اما لبخندت از چهره مظلومت بیرون نمى‏رفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآنت را از جیب پیراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. حركات لبت را مى‏دیدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بى‏امانت كرده بود.

نیمه شبها بیدار میشدی، فانوس آویخته از میله چادر را بر مى‏داشتى و بیرون مى‏زدى، پوتین‏هایت را كه همیشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشیدى و من دیگر تو را نمى‏دیدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسینیه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم برویم مى‏خندیدى بگونه‏اى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبیبت خلوت كرده و در دامنش مى‏گریستى.

 

آنگاه كه جمعه‏ها با رفقایت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسایل حمامت را در چفیه سفیدت پیچیده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تویوتا.

 

آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسیدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در میان بچه‏ها نبودى، در دل شیارى تنها در خودت سیر مى‏كردى، تو بودى و صفحه‏اى كاغذ و یك خودكار، تو و صفحه‏اى كاغذ و یك خودكار و ... خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصیتنامه.

 

و آنگاه كه در نیمه شب شلمچه یا سحرگاه فاو و یا صلوة ظهر مهران خمپاره‏اى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمین افتادى و شدى شهید گمنام. پس تو گمنام نیستى، تو گمنام ندیده‏اى بیا تا نشانت دهم .

موجوداتى در این دنیا هستند كه همه نامشان در نانشان پیچیده كه اگر نانشان را ببرى دیگر كسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، دیانت و ایثار و غیرت، حسین(ع) و زینب(س)، امام و شهادت در دایره محدود ایده‏آلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اینست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقیمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زیر باد خنك كولرهای گازی چُرتى و همین؛ زندگى براى آنها همین است، بخدا قسم همین است، به همین پوچى‏

آرى تو گمنام نیستى

همه دریاها و اقیانوسهاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى تركیده از داغ، همه فریادهاى درهم پیچیده حلقومها.

 

و مادرت نیز، هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مى‏آید یكراست قصد كوى شهیدان گمنام مى‏كند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مى‏نشیند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت كرده باشى به اینجا كه مى‏رسد بى‏اختیار اشك از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اینجا احساس دیگرى دارد بوى خون شیربچه‏اش را اینجا بخوبى استشمام مى‏كند، اما خوش به حالت كه از میان این همه، نام گمنامى را انتخاب كرده‏اى

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |


Design By : Night Skin