انـــــــــــتظار
می آید و کلمه انتظار از واژه نا مه ها حذف خواهد شد
توام با حس دل گرفتگی ...صبح با زحمت از خواب بیدار شدم .... دلم نمی خواست روز دیگری رو شروع کنم ولی باید بیدار می شدم زندگی جریان داشت و من.............. لباس که پوشیدم و آماده شدم بدون خداحافظی بیرون اومدم مقصد برام نا معلوم بود راه رو پاهایم انتخاب می کردن و سنگینی وجودم رو مثل همیشه هدست رو که تو گوشیم گذاشتم از کوچه و خیابان شلوغی و ازدحام یادم رفت چرا که موزیک برام بس جالب بود لحظه ی بودن و موندنم دیگه سر اومده فال من به نام تو ببین چقدر بد اومده می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی بیا سر مزار من...آروم آهسته عریز طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز میخوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم وقتی خندیدی به رفتنم دلم از تو شکست بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست تک تک خاطره هامون هر چی بود دیگه گذشت جای من کی توی قلب مهربون تو نشست؟ راه که می رفتم متوجه نگاه سنگین مردم نبودم حتی وقتی اشک داغ رو گونه ام چکید هم متوجه نشدم غرق افکارم بودم بالاخره به همون جائی که پاهام منو میکشوندن رسیدم گورستان به زبان عامیانه ی خودمون قبرستان . همون موقع از خودم نپرسیدم چرا اونجا ؟ ولی نمی دونم چرا .....به دنبال نشانه ای بودم که خودم هم نمی دونستم اون نشونه چیه .... سنگ قبرا رو یکی یکی میخوندم آخر سر رسیدم به سر قبر ۲ برادر شهید که پدرشون وسط ۲ پسرش دفن شده بود و چقدر خاک و برگ روی سنگ قبر بود و نوشته های روی سنگ قبر چقدر بی رنگ شده بودن ... تعجبی نداشت یاد و خاطره ی آن ها هم از وجود ما کم رنگ شده بود یکی رو پیدا کردم که نوشته های رو سنگ قبرا رو پررنگ کنه و چقدر برای مردم جالب بود هر کسی که به اون قطعه می رسید نگاه می کرد تو همون مدت که اونجا وایستاده بودم خوب به سنگ قبرهای دور و بری هام توجه کردم ما آدما کجای دنیا وایستادیم.... با فکر های تجمل گرایی و پوچ حتی تو مسئله ی سنگ قبر هم چشم تو هم چشم وجود داره .... تشریفات های آنچنانی برای سنگ قبر مراسم ختم ........ خیلی ناراحت شدم نمی دونم کی قانع خواهیم شد ... برزخیان مطمئنا از وضع خودشون راضین ..... این ما هستیم که این دنیا اسیر و سرگردانیم ....... ماهائی که دل دنیا نمی بریم........مرده ها باید برای ما دل بسوزونن چقدر دلم این روزها میخواد که بمیرم نیست بشم ............از این که هستم و باید زندگی کنم دلم میگیره من تصمیم گرفته بودم که مفید باشم تصمیم گرفته بودم که شاد باشم اما فکر می کنم که عجولانه تصمیم گرفتم برای زندگی کردن باید هدف داشت من هم هدف دارم نا امید نیستم نه هیچ وقت نا امید نخواهم شد ولی دلم برای خودم که غرق دنیای فانی ام میسوزه ..... چقدر سخته بی اعتماد به همه باشی چقدر سخته ۲ روئی های یه عده رو ببینی و تو دلت حرص بخوری و دم نزنی چقدر سخته خودت رو هم رنگ جماعت کنی و غرق کثافت بازی این دنیا بشی گفتنی ها سخته ولیکن من بخشی اش رو تو دلم نگه می دارم چرا که گفتنش بس ارزشی نداره
| Design By : Night Skin |


