تبليغاتX
انـــــــــــتظار


انـــــــــــتظار

می آید و کلمه انتظار از واژه نا مه ها حذف خواهد شد

خدایا، مرا ببخش! به خاطر همه لحظه‏هایی که به یاد تو نبوده‏ام!

به خاطر همه سجده‏هایی که زود سر از مهر برداشتم .

به خاطر همه درهایی که کوبیده‏ام و خانه تو نبوده‏اند .

به خاطر همه حاجاتی که از غیر تو خواسته‏ام .

به خاطر همه وعده‏هایی که تو دادی و من باور نکردم .

به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم .

به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم .

به خاطر همه نعمتهایت که شکر نکرده‏ام .

به خاطر همه مهربانی‏هایت که با گناه پاسخ داده‏ام .

به خاطر همه چشم‏پوشی‏هایت که سوء استفاده کرده و گستاخ‏تر شده‏ام .

به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده‏ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده‏ام .

به خاطر ...

مرا ببخش! نه به خاطر آنکه من لیاقت‏بخشیده شدن دارم;

به خاطر اینکه تو شایسته بخشیدنی!

نه به خاطر آنکه گناهان من بخشودنی هستند;

به خاطر اینکه تو اهل عفو و مغفرتی و گذشت کار توست

نه به خاطر اینکه من خوب شده‏ام;

به خاطر اینکه تو خوبی!

نه به خاطر آنکه مرا خوشحال کنی

به خاطر اینکه پیامبرت و اولیاء تو، خوشحال شوند!

مرا ببخش، نه به خاطر من!

به خاطر «آن که‏» گناهان من اول او را اذیت می‏کند!

به خاطر «آن که‏» گناهان من، غربت و آوارگی و غیبت او را تمدید می‏کند!

به خاطر «آن که‏» هر هفته پرونده اعمال مرا به دست او می‏دهند!

به خاطر «آن که‏» این بار نمی‏داند با چه رویی پیش تو شفاعت مرا کند!

به خاطر «آن که‏» قرار است‏بر زمین آقایی و سروری کند و گناهان من مانع این کار شده‏اند!

به خاطر «آن که‏» دوستش داری و او تو را دوست دارد!

به خاطر «آن که‏» ناراحتی او ناراحتی توست و خوشحالی او خوشحالی تو!

به خاطر امام زمان مرا ببخش

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

اگر می‏دانستم که در کدامین جمعه معطر در هوای بارانی چشم‏های منتظر قدم می‏زنی؟

اگر می‏دانستم کی به لاله‏های اسیر مرداب سر می‏زنی؟

اگر می‏دانستم ...

تمام روزها را جز آن جمعه از تقویم زندگیم جدا می‏کردم .

باور کن نمی‏دانم کدام جمعه خواهی آمد وگرنه برای رسیدن به آن جمعه عقربه‏های ساعت را مجبور

می‏کردم که تندتر حرکت کنند تا من حتی برای یک ثانیه هم که شده چشمان نورانیت را تماشا کنم .

سال‏هاست که هر صبح جمعه پنجره‏ها را به امید دیدارت می‏گشایم .

سال‏هاست که در باغچه گل انتظار کاشته‏ام .

مادرم می‏گوید باید دعا کنم . اما چقدر! این همه سال کافی نیست؟!

باور کن گاهی از خودم گریه‏ام می‏گیرد . آرزو می‏کنم جای کبوترها باشم پرواز کنم به سوی مزار غریب

 فاطمه (س) و التماس کنم تا از خدا بخواهد تو زودتر بیایی . باور کن گاهی نمی‏دانم کجا به انتظارت

بمانم وقتی خیلی دلتنگ می‏شوم می‏روم شاهچراغ می‏ایستم . دستم را در میان ضریحش گره می‏کنم

 و می‏گویم: دیگر خسته شدم، خسته شدم از بس در هر لغتنامه انتظار را معنی کرده‏اند، تو کی می‏آیی

 و انتظار را از لغتنامه‏ها پاک می‏کنی؟

چرا نمی‏آیی مگر چقدر فرصت دارم که زندگی کنم؟ مگر چقدر فرصت دارم در انتظارت بمانم؟ دست‏هایم

خسته است می‏ترسم ... می‏ترسم وقتی بیایی که من آنقدر به پوچی رسیده باشم که به ندای

رهایی‏ات لبیک نگویم . می‏ترسم وقتی بیایی که آمدنت را حس نکنم و اینگونه باورت نداشته باشم .

نه! من دلم می‏خواهد تو وقتی بیایی که هنوز چشم‏هایم عاشقانه پنجره را می‏پاید .

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

                                         دلتنگم دلتنگ

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |


Design By : Night Skin