انـــــــــــتظار
می آید و کلمه انتظار از واژه نا مه ها حذف خواهد شد
به خاطر همه سجدههایی که زود سر از مهر برداشتم . به خاطر همه درهایی که کوبیدهام و خانه تو نبودهاند . به خاطر همه حاجاتی که از غیر تو خواستهام . به خاطر همه وعدههایی که تو دادی و من باور نکردم . به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم . به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم . به خاطر همه نعمتهایت که شکر نکردهام . به خاطر همه مهربانیهایت که با گناه پاسخ دادهام . به خاطر همه چشمپوشیهایت که سوء استفاده کرده و گستاختر شدهام . به خاطر همه آنچه در راه من خرج کردهای و من هیچ در راه تو خرج نکردهام . به خاطر ... مرا ببخش! نه به خاطر آنکه من لیاقتبخشیده شدن دارم; به خاطر اینکه تو شایسته بخشیدنی! نه به خاطر آنکه گناهان من بخشودنی هستند; به خاطر اینکه تو اهل عفو و مغفرتی و گذشت کار توست نه به خاطر اینکه من خوب شدهام; به خاطر اینکه تو خوبی! نه به خاطر آنکه مرا خوشحال کنی به خاطر اینکه پیامبرت و اولیاء تو، خوشحال شوند! مرا ببخش، نه به خاطر من! به خاطر «آن که» گناهان من اول او را اذیت میکند! به خاطر «آن که» گناهان من، غربت و آوارگی و غیبت او را تمدید میکند! به خاطر «آن که» هر هفته پرونده اعمال مرا به دست او میدهند! به خاطر «آن که» این بار نمیداند با چه رویی پیش تو شفاعت مرا کند! به خاطر «آن که» قرار استبر زمین آقایی و سروری کند و گناهان من مانع این کار شدهاند! به خاطر «آن که» دوستش داری و او تو را دوست دارد! به خاطر «آن که» ناراحتی او ناراحتی توست و خوشحالی او خوشحالی تو! به خاطر امام زمان مرا ببخش اگر میدانستم کی به لالههای اسیر مرداب سر میزنی؟ اگر میدانستم ... تمام روزها را جز آن جمعه از تقویم زندگیم جدا میکردم . باور کن نمیدانم کدام جمعه خواهی آمد وگرنه برای رسیدن به آن جمعه عقربههای ساعت را مجبور میکردم که تندتر حرکت کنند تا من حتی برای یک ثانیه هم که شده چشمان نورانیت را تماشا کنم . سالهاست که هر صبح جمعه پنجرهها را به امید دیدارت میگشایم . سالهاست که در باغچه گل انتظار کاشتهام . مادرم میگوید باید دعا کنم . اما چقدر! این همه سال کافی نیست؟! باور کن گاهی از خودم گریهام میگیرد . آرزو میکنم جای کبوترها باشم پرواز کنم به سوی مزار غریب فاطمه (س) و التماس کنم تا از خدا بخواهد تو زودتر بیایی . باور کن گاهی نمیدانم کجا به انتظارت بمانم وقتی خیلی دلتنگ میشوم میروم شاهچراغ میایستم . دستم را در میان ضریحش گره میکنم و میگویم: دیگر خسته شدم، خسته شدم از بس در هر لغتنامه انتظار را معنی کردهاند، تو کی میآیی و انتظار را از لغتنامهها پاک میکنی؟ چرا نمیآیی مگر چقدر فرصت دارم که زندگی کنم؟ مگر چقدر فرصت دارم در انتظارت بمانم؟ دستهایم خسته است میترسم ... میترسم وقتی بیایی که من آنقدر به پوچی رسیده باشم که به ندای رهاییات لبیک نگویم . میترسم وقتی بیایی که آمدنت را حس نکنم و اینگونه باورت نداشته باشم . نه! من دلم میخواهد تو وقتی بیایی که هنوز چشمهایم عاشقانه پنجره را میپاید . وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ... نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟
دلتنگم دلتنگ
| Design By : Night Skin |


