انـــــــــــتظار
می آید و کلمه انتظار از واژه نا مه ها حذف خواهد شد
دفترم رو که باز می کنم همین که خودکارمو می ذارم روی کاغذ دفترم نمی دونم چه حسیه شروع می کنه دستم خود به خود به نوشتن می گن وقتی می تونی بنویسی که خیلی نزدیک به خدا باشی یعنی دلت خیلی صاف و ساده باشه توی نوشتنم این دل هستش که فرمان میده خیلی قشنگه چیزایی که مال دلن و خوش به حال اونایی که آسمون دلشون هیچ وقت ابری نیستش لااقل غم وغصه ای نداران ولی آخه اینجور آدمایی ام کم پیدا میشه آدما همشون یه گمشده دارن یه گم شده ای که هرآخر هفته ممکنه برسه الان که سر سجاده ام دارم اینا رو می نویسم یه بغض سنگینی نمی ذاره نفس بکشم دلم خیلی گرفته یعنی عصرای جمعه دل آدما خیلی میگیره و بی بهونه اشکاشون می ریزه با خودم میگم آخه خدا تا کی انتظار تا کی اشک و ناله . چشمای خیس منتظری که هر جمعه با یه دسته گل نرگس چشاش به راه و بیراهه هاست نشسته کنار همین جاده دلتنگی و بازم انتظار توی همین نا انیدیها انگار یکی داد میزنه که صبر داشته باش اتنظار همیشگی نیست ولی دلم باز قانع نمیشه بازم گله وشکایت فقط و فقط یه دل خوشی اونم اینه که شاید این جمعه بیاید شاید............. ولی وقتی مه همین جمعه ام میاد و نمی یاد قلبم خسته تر از همیشه میشه انگار که قلبم یواش یواش ذوب میشه طوریکه احساس میکنم قلبی دیگه واسم نمونده............. آی آقا .............صدامو میشنوی ............اگه میشنوی بیا...............بیا که دل مادرت زهرام از دوریت تنگ شده بیا که دیگه نمی تونه مادرت غم غربتتو غم نبودنتو تحمل کنه............... به امید ظهور آقامون نماز را از زمانی که گوش هایم را به نسیم چشمانم را به افق های روشن و امیدم را به آینده سپردم از زمانی که آرزوهایم را بر روی زاله گل ها حک کردم می شناسم از زمانی که باران بهاری ترنم سخن عشق فرو ریخت و گرمای تابستانی قلب ها را برای تپش بیشتر ذوب کرد می شناسم از زمانی که پاییز در غم فراق گریست و برف زمستانی بر روی گل یخ نقشی از امید کشید می شناسم می برند وقتی از سبزی درختان خسته و از سبزی خاطرات دل شکسته می شوند به سبزی وصال حق عشق می ورزند وقتی آبی آسمان دیگر برای شان رنگ محبت نداشته باشد و از آبی دریا خسته می شوند به آبی میعاد به حق پناه می برند یادم می آید روزی که نمازم را از بسم ا... تا سلامش زیر آفتاب مهربانی در یک روز بهاری اقامه کردم آن روز گویی پزواک کلام آسمانی تمام جهان را تحت الشعاع خود قرار داده بود من هم زیز انوار طلایی خورشید سخن گفتن با حق را تجربه کردم . درد دل خود را به پروردگار گفتن چقدر وصف ناپذیر است یادم می آید آن روز زیر آفتاب دعا کردم تا همیشه ریشه های باغچه زندگی ام چون آفتاب گرم باشد و مالامال از شبره حیات . آن روز برای تمام دل شکستگان اشک ریختم و از آن جویبار ها ساختم تا آن درختان خشکیده حیا ت شان را باز یابند آن روز به اشعه گرما بخش خورشید خیره شدم تا چشمانم بار دیگر به روشنایی عادت کنند و دوباره به هنگام طلوع خورشید خوبی ها را در افق لاجوردی نظاره کنند آن روز از خدای تمام غنچه ها باز شدن گل محبتم را طلب کردم و برای باغبان بزرگ باغ کوچک زندگی ام دعا کردم و آن روز ساقی بودن را آموختم تا هر لحظه آب زلال حیات را به تمام جویبارها هدیه کنم . دوست دارم باز هم بنویسم اما می دانم که هیچ گاه نمی توانم به انتهای جاده لایتناهی وصف نماز برسم اما نماز چه در زیر باران باشد و چه در زیر آفتاب چه در بهار باشد و چه در خزان چه در خلوتگاه باشد و چه در صفوف منظم مسجدها چه برای برآوردن نیاز باشد و چه برای به جا آوردن سجده شکر نمازمثل یک روز بهاری زیباست وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم . ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد. می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم" اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . . امروزم از اون روزاي خدا بودا بيكاريه محض... خدا هيچ كسي رو. بيكار نذاره ... من اين روزا وقتم آزاده آزاده برعكس ماههاي قبلي ... ولي حالا حالاها قدر پر كاري رو مي دونم كارم علاوه بر كلاسا؛ نت و موسيقي هاي غمگين و از اين حرفاس .. بعضي موقع هام با دوستام يه بيروني ميرم ولي زود برمي گردم و مي شينم پشت كتاب پشت اين لپ تاپ هميشه وفادارم كه تنهام نمي ذاره ...امروز خواستم يه كار متفاوتي بكنم بلند شدم زنگ زدم به دوستام ديدم بابا اونام بدتر از من ... بهشون پيشنهاد دادم بريم خانه ي سالمندان يكيشون بدجوري تيكه انداخت گقت: بيكاري انگاري بدجوري رو مخت اثر گذاشته انداختن كه مثلا جا قحطي بودو از اين حرفا راستش براي يه لحظه اشك از چشمام جاري شد و به اين فكر كردم كه فردا ماهمه مون زمونه پيري داريم واي بر ما ... كه اينطوري خود خواهيم ... حالام به دوستام تا فردا فرصت دادم.اگه بيان كه هيچ اگه نيان خودم تنهايي پا ميشم ميرم آخه ميدونين اين دنيا مثل آينيه اس هر كاري كني فردا بازتايش به خودت برمي گرده ...پيشنهاد مي كنم شماهام يه سري بزنيد.. دل شكستن هنر نيست ..مطمئن باشين اگه دل يكي رو شاد كني هنر كردي If I should stay, خيلي وقت ها كه به خودم مي نگرم جز غم و سياهي چيز ديگه اي در وجودم نمي بينم حس مي كنم كه چشمان سوگرفته ام ديگه به اين سياهي ها عادت كرده خيلي سخته كه همه درد ائي و جودت رو بريزي تو اون دل كوچيكي كه گنجايش اين همه بارو نداره بعد ادعات بشه كه يعني من خيلي خوشحالم خودتو گول بزني كه هيچ غم و غصه اي نداري ولي نمي دوني كه غصه داره دخلتو در مياره داري از كولو كمر مي افتي دلم مي خواد واسه يه بارم شده بخندم هه خنده زوركي ؟ نه من زورم مياد بخندم آخه خنده به ما نيومده ! خوش به حال آدمائي كه دنبال خوشيان من نمي دونم خوشي يعني چي ؟ مي خوام بدونم اما نميشه مي ترسم كه خودمو به بيخيالي يزنم اما دلم بمونه تنهاي تنها آخه اون همدم ميخواد من بايد كمكش كنم من بايد به پاش بمونو بسوزم و بسازم كه نكنه از بين بره كه نكنه ديگه عاشق نشه اين تن خسته ام بايد پيشش بمونه پيشش بمونه واسش لالائي بخونه من بدون دلم ميميرم آخه اون نباشه تموم ميشه دنياي من من عاشق عشق ام و اين دلمه كه عاشقم كرده به همه كائنات عشق مي ورزم من حتي غصه هامم دوست دارم آخه دلم اونقد مهربونه كه به اونام پناه داده تو اوج بدبختي خدا رو فرياد مي زنم كه فراموشمون نكنه قطره اشك تو چشام ديگه داره خشك ميشه نمي دونم اين دلم كي از ناله كردن خلاص ميشه نمي دونم كي آروم ميشه آخه مهربونيم حدي داره ! آخه اين دل چرا بايد اين همه بناله ؟ شايد حكمتي داره و ما بي خبريم خلاصه => كدوم طبيبي بهتر از خدا و كدوم داروي آرام بخشي يهتر از قدرت آرام بخش او هستش ؟ اين همه ناله و شكايت كردم اما ياد گرفتم كه درون سينه و مغز و قلب خودم فقط جا واه عشق خدا بزارم همين................. فهميدم كه همه دلخوشيم فقط ياد خداست فهميدم كه فقط عشق خدا ابديه نه عشقائي ديگه فهميدم كه زندگي بدون او واسه من واسه تو واه اونائي ديگه محاله خدا دوست دارم هواتو دارم هوامو داشته باش نذار بي عشق تو تنها و يكه بميرم اورکده دئشیلن دردلر قالیب پونهان دینمیرم سگاهیم یتیم قالیبدی آی داد آمان دینمیرم آذربایجان دینمیرم شعیر هنر قفسده دیر اورکلر یامان خسته دیر ملتیمیز جان اوسته دیر من اونا جان دینمیرم آذربایجان دینمیرم خنجر ووروبلاار بئلیمه قارا یاخیبلار ائلیمه اوز یوردوما اوز دیلیمه جانی قوربان دینمیرم آذربایجان دینمیرم پیشییه قافلان دییرم تولکویه آصلان دییرم یولچویا سولطان دییرم شاها سولطان دینمیرم آذربایجان دینمیرم (چنگی)کیمدیر همصحبتین حق دانیشماق اولوب چتین جلاد لارا بو ملتین قانین سوران دینمیرم آذربایجین دینمیرم سئوگولوم داریخما اورک بیر اولساق بوسئوگی قالاسین آللیق ایکیمیز قم کدر قوشونون بیرجه بیر توتوب قالانین اوستوندن ساللیق ایکیمیز بیرلیک ایچگیسینی جامه توکریک اولدوزلو گئجه دن شکیل چکریک سئوگی قالاسیندا بیر ائو تیکریک بو ائوده بیر یوللوق قاللیق ایکیمیز بیر ییغینجاق قوروب چاغیرریق ائلی گوزلرده دوزریک اینجینی للی یانیق کرمینی؛ باش ساری تئلی سازین تئللرینده چاللیق ایکیمیز غصه نخور اي دل بي كسم گريه نكن گلم همه كسم رسم دنيا بي وفائي دلكم دلكم دلكم دل من بغضتُ بشكن غريبگي نكن با من ببار مثل ابر بهار دل من اوني كه تو رو شكسته خدا جوابشُ مي ده ببار مثل ابر بهار دلكم نميدونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخِ سادگيمو نميدونم چرا قسمت مي كنم روز هاي خوب زندگيمو،چرا تو اول قصه همه دوسم مي دارن وسط قصه ميشه سربه سر من ميزارن تا ميخواد قصه تموم شه همه تنهام ميزارن مي تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم ، مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم تا با يك نيشِ زبون بتركه و خراب بشه؛تا بيان جمعش كنن حبابِ دل سراب بشه.مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي مي تونم درست كنم ترس و دل و دلواپسي؛ مي تونم دروغ بگم تا خودم وشيرين كنم ؛ مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم . ولي بااين همه حرفا باز منم مثل اونام يه دروغگو ميشم و هميشه ورْد ِ زبونام ؛يه نفر پيدا يشه به من بگه چيكار كنم؟ با چه تيري اوني كه دوسش دارم شكار كنم؟ من بايد از چي بفهمم چه كسي دوسم داره ؟ توي دنيا اصلان عشق واقعي وجود داره؟ تو نباشي چشام برات گريونِ دنيا برام بدونِ تو زندونه دستات اگه دستامو تنها بذاره شب و روزم لحظه اي آروم نداره تو كه بارونِ تو چشام و مي بيني لحظه لحظه ها رو كنارم ميشيني تو كه مثل بارون آرومم مي كني تو نباشي دل منو خون مي كني جز تو هيچ كسي و درد عاشقي و غصه هاي من وخنده هاي من و لحظه هاي من و نديده و نشنيده و وقتي تو نيستي من ميشم بين اين آدما مثل يه غريبه و تو هم ههمه ها گم ميشم دنبـــــــــــال تو ، دنبـــــــــال تو مامان بزرگم میگفت جمعه ها آقا میاد و به همه سر میزنه... جمعه که رسید باید خودمونو آماده کنیم خونه تکونی کنیم .... سال های سال گذشت و جمعه هابینشون اومدنو رفتن اما خبری نشد چشمای خیس منتظر که با دسته گلای نرگس لب جاده ی انتظار وایستادنو به ته جاده خیره شدن که شاید تک سوار نور وارد بشه و دل بیقرارشونو آروم کنه ... خلاصه امروزم جمعه بودو بازم چشمام به ساعت تا اینکه دیگه خسته شدم و اومدم اینجا کلبه ی تنهاییم توی این دنیای مجازی اینجا یه جورایی آرومم میکنه میتونم بنویسم .... میخوام آخر شب یه نقاشی دیگه رو بوم خاطراتم بکشم ...به امید آن روزی که بیایی..... Love Don't Ask "Who Are you?" Love Don't Ask "Where Are You From?" Love Don't Ask "What Do You Do?" Love Don't Ask "Why Are You Far Away?" Love Don't Ask "Do You Love Me?" وبلاگامو جمع كردم خواستم با يه نيتي يه وبلاگ جديد باز كنم اينيار خواستم خودم باشم خواستم از دلتنگيام بگم از شادي از غصه ..... براتون از مراسم اعتكاف ميگم واسه اينكه واسه اينكه نتونستم برم همش تقصير خودم بود به خاطر اين دنيا يه لحظه از خودم غافل شدم و از قافله عقب موندم مني كه هميشه برا رسيدنش لحظه شماري مي كردم روز آخري كه قرار بود اعتكاف تموم بشه هيچ وقت تا به اون لحظه خودمو حقير حس نكرده بودم اينقدر حالم بد بود با چشماي پر از اشك چادرمو سرم كردم بي آنكه از خودم بپرسم كجا ؟ ؟ از خونه اومدم بيرون هدف مشخصي نداشتم فقط راه مي رفتم انگار يكي منو هل مي داد تا اينكه. رسيدم دم در مسجد داشتن اذان مي گفتن رومو برگردوندم به طرف ديوارو از ته دلم گريه كردم اون روز همه كارام انگار از يه جاي ديگه مديريت مي شد اصلاْ حالِ خودمو نمي فهميدم نمي دونم چند ساعت اونجا بودم اما وقتي به خودم اومدم كه سبك سبك شده بودم خيلي انگاري رو آسمونا داشتم پرواز مي كردم .. خوشحالم كه خودمو تخليه كردم و خوشحالم كه خدا هوامو داره.... ازت سپاسگزارم خدا برا همه چيز روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود... بی تو چقدر گریه کنم جمعه عصرها جمعه برای غربت من روز دیگری است با من عجیب دغدغه گریه آوری است جمعه به مهربانی تو فکر میکنم به عهد باستانی تو فکر میکنم بغض تمام هفته من جمع میشود پس دفترم مزاروقلم شمع میشود تاریک میشوند تمام نوشته ها تشییع می کنند دلم رافرشته ها بی صبرم انچنان که به آخر نمی رسم حس میکنم که به جمعه دیگر نمی رسم دیشب دوباره دفترم آتش گرفته بود فریاد میزدم دلم آتش گرفته بود خاکستر مرا کلماتی عجیب برد بی سر به رودخانه اسماء دل سپرد خاکسترم به چشمه اسماء دل رسید آواز عاشقی من به افلاک رسید ناگاه بسته شد در گلخانه های عشق پرپر شدم زوحشت نمی دانم کجاست عشق؟ آن زخم کهنه چرک شده است و دمل شده است امروز هر ستاره به سنگی بدل شده است امروز هر درخت سایه ای است خشمناک من گر چه تیر خورده ام نیفتاده ام روی خاک در خاک ما ترانه باران سیاسی است خورشید هم به چشم درختان سیاسی است دنیا به فکر کشتن دل عاشق چون دل ماست هر ابر چفیه ای است که بر دوش باد هاست عشق کجاست محبت کجاست؟ در این جا خنده بازاری است که در دست بچه هاست... Then the rainstorm came over me I need love, love's divine Through the rainstorm came sanctuary 'Cause I need love, love's divine Oh I don't bend [don't bend], don't break [don't break] Well I try to say there's nothing wrong 'Cause I need love, love's divine Oh I don't bend [don't bend], don't break [don't break] Love can help me know my name I don't mind where you come from I don't care no I wouldn't dare I don't mind... Go ahead tell me you'll leave again Hours slide and days go by And I have the skill, yeah I have the will I don't mind... Go ahead tell me you'll leave again Wrong or right In my life Go ahead say it you're leaving









به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."
![]()
![]()
.... راستش بدجوري ناراحت شدم.. داد زدم گقتم نيا به درك گوشي رو گذاشتم سر جاش حال اينكه با دوستام حرف بزنم رو نداشتم بهشون sms دادم خيليشون بازم برام تيكه ![]()
I would only be in your way.
So I'll go
But I know
I'll think of you every step of the way.
And I will always love you
I will always love you.
You, My Darling you...
Bittersweet Memories
That is all I'm taking with me.
So, goodbye. Please don't cry.
We both know
I'm not what you-you need
And I will always love you,
I will always love you
I hope life treats you kind.
And I hope you have all you dreamed of.
And I'm wishing you joy and happiness.
But above all this - I wish you love.
And I will always love you.
I will always love you.
I will always love you.
I will always love you.
I will always love you
I will always love you...
You, darling I love you.
Ooh I'll always,I'll always love- you...
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
Love Only Says "You Are Mine!"
Love Only Says "You Lives In My Heart!"
Love Only Says "You Make My Heart To Beat!"
Love Only Says "You Are Always With Me!"
Love Only Says "I LOVE You."
And I felt my spirit break
I had lost all of my belief you see
And realized my mistake
But time threw a prayer to me
And all around me became still
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name
And I felt my spirit fly
I had found all of my reality
I realize what it takes
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name
But inside I felt me lying all alone
But the message here was plain to see
Believe me...
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name
As long as you come to me
I don't like illusions I can't see
Them clearly
To fix the twist in you
You've shown me eventually
What you'll do
I don't care...
As long as you're here
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
Till you decide to come
And in between it always seems too long
All of a sudden
To breathe you in while I can
However long you stay
Is all that I am
I don't care...
As long as you're here
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's always the same
Black or white
If I close my eyes
It's all the same
The compromise
I close my eyes
It's all the same
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
| Design By : Night Skin |













