تبليغاتX
همـــــه ی تـــــراوشات ذهنـــی مــن
"دیگر پاك هسته ای شدم.....بمباران حرف وحدیث بس است.....تسلیم"

به آدم های زنده گیم اجازه می دهم ناراحتم کنند .. دانسته یا ندانسته .. به درد هايم آب می دهند ..
نگاه شان می کنم با چشم های غمگین . با اخم . با لبخند . عصبانی می شوم از دست شان .
فحش می دهم توی دلم . فحش های زشت . حرف های بد . خط و نشان می کشم . توی سرم پر
می شود از این همه خط . خودم خط خطی می شوم . فحش هام را پس می گیرم . همه شان را
نشانه می گیرم به سمت خودم . متهم می شوم . قضاوت می کنم خودم را . برنامه می ریزم برای
پیش گیری های بعدی . دور می شوم . خیلی دور . اما همین که برمی گردم دوباره حماقت هام
تکرار می شوند . همان وقت هاست که بی خیال می شوم . می روم می گردم تا آخر خودم را .
هرجا نفرتی سیاه شده باشد ریشه هاش را می زنم . شبیه به این که آماده می شوم برای
دل خوری های بعدی . برای اتفاق های ! تمام نشدنی . انگار که از قبل می دانم همیشه همین طور
خواهد بود . انگار که لیاقتم همین باشد !! باید از این تکرار بگذرم . آماده ی چیزهای دیگری کنم خودم را .
قبل از این که این ریشه ها قوی تر از تمام ِ من بشوند . باید بروم انگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 


گاه شايد اگر فرصتي بيابم مانند همين عصرهاي جمعه مينشينم وسط اتاق ذهنم را زير ورو مي كنم....هدف زندگي ام را كه شمارش مي كنم ضمير نا خودآگاه ميخواهد من را به فرا خود برساند...فيلم ..درس...كتاب...كار.....آينده....و....و....اين ها كه ليست شده اند قسمت چپ مغزم....خوبتر كه تمر كز مي كنم خودِ خود من واقعي را نشان مي دهد...روي 24 ساعت از همين روزهاي هفته كه اهداف زندگاني ام را استراحتي داده ام....من واقعي براي خودش هنرنمايي كند....كه يك روزاش را چگونه ميخواهد بگذراند....من واقعي دوست دارد بخوابد...دوش بگيرد....قهوه اي (قهوي نمكي) بنوشد.... موزيك گوش دهد ...تمركز كند ...زير باران پياده مقصد نامعلوم را طي نمايد....موزيك گوش دهد... فيلم ببيند....براي خودش كيك شكلاتي با بالاترين كالري سرو كند.....برقصد.....در سردترين هواي ممكن در موقعيتي كه كاملا فريز شده است بستني نوش جان كند....بي جهت بخندد...دنيايش خالي باشد از هرآنچه درد را به خاطرش مي آورد.........زخمي نباشد كه مرهمي...سنگ صبوري ... براي خود بگردد ...به خودِ خودي ام كه باز مي گردم.... اين منِ واقعي عجب عقده اي است..دلش چيزهاي ساده در عين حال غير قابل باور مي خواهد...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

دلتنگم ...

دلتنگ گذشته ام ! دلتنگ آن دخترک خام و کوچک که همه چیز را زیبا 

میدید !

نمیدانم ایراد از کجاست . از من ؟! از زمانه ؟! از آدم های اطراف من ؟!

نمیدانم ! هیچ نمیدانم ! این روزها درک و فهمیدن همه چیز علامه ی دهر 

بودن می طلبد !

کاش همچنان خام می ماندم !

خواب در دنیای بیخیالی ...

دنیای شیرین معصومیت و کودکی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

همیشه همه چیز برای کاری که نمی خواهی انجام دهی جفت و جور است!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

می چپانم موسیقی را در گوش هایم و مالامال از آن می شوم، در حالی که دور و برم پر است از دیگران...
دیگران هیـــــــــــــــچ وقت نمی شنوند مرا!
.
چپانده ام خودم را در گوش های مــــــــــــــــــــــــن!...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 


دختره من و گیر آورده ازم پرسیده: شما موسیقی چی گوش میدین؟

میگم: پرایزنر .. میشناسیش؟

میگه: نه کی هست؟

میگم: کارای کلیسایی می سازه..

(مثل خنگا نیگام می کنه..)

میگم: همون که موسیقی متن فیلمای کیشلُفسکی رو می سازه..کیشلُفسکی رو می شناسی؟

میگه:نه..

میگم: هیچی ولش کن من همون اندی گوش می دم .. / !
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

برف به شدت مرا عاشق میکند هر بار که برف می بارد من دوباره عاشق میشوم ، عاشق تو ، عاشق زیبایی هایت ، عاشق او ، عاشق همه آنچه که تو به این زیبایی آفریده ای. هیچ دیده اید چگونه با برف همه زشتی ها زیبا میشوند، فقط یک پوشش نرم و سفید همه عالم را عروس میکند به همین سادگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

"می خواستم" های نشده در زخم فرو می رفت. از پشت حرف های تو کسی می رفت. از اینکه گفته شده تا.. بیشتر پشیمان بود. از اینکه نگوید تا... هرچه بیشتر می رفت. تو عجیب مانده بین بگو - نگو. کلماتی که شبیه صابون از تو در می رفت. بین من و تو پر از گفته های قورت داده شده. احساسات خفه شده که گاه سر می رفت. یک ابهام گیج و مست از تو تا من جاری. کسی غرق شده،قایقی بی خیال می رفت. انتظارهای مکرر و درهای بسته. کسی شبیه من قطره قطره آب می رفت... /
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

آدم‌هایی هستن که این توانایی رو دارن همیشه باشن..

بمونن..

سعی در فراموش کردن‌شون، اشتباه محضه..

یه جورایی مثل همون درس‌هایی که سال‌ها قبل توی کتاب‌های علوم خونده بودیم؛ مخلوط معلق جامد در مایع یا یه همچین چیزی..

این آدم‌ها شاید خیلی دور، خیلی نزدیک، ولی هستن..

یه بارون، یه دست‌خط، یه نَفس، یه عکس، یه صدا، دوباره زنده‌شون می‌کنه...

زنده‌شون می‌کنه تا خودشون و نگاه‌شون و همه‌ی خاطرات و بود و نبودشون حالا هی جلوی چشم‌هات رژه برن.. 

هی برن و بیان..

هی برن و بیان..

برن و بیان..  

آدم‌هایی هستن که ته‌نشین می‌شن ولی حل نمیشن.

. یه جاهایی از زندگی، باید نوشت «لطفاً تکان ندهید.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

سکوت سرد این روزها را 
مگذار به حساب آرامشم
خیلی وقت ها " مرگ "
در سکوت اتفاق می افتد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

اونقدر قوی نیستم که یکی دیگه رو هر لحظه دنبال خودم بکشونم.

من به زمان خیلی خیلی خیلی زیادی احتیاج دارم تا خودمو بفهمم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

مادر تنها كسی كه میتونی براش نازكنی
سرش داد وبیداد راه بندازی
باهاش قهر كنی
اما اون با اینكه تو مقصری
بازم با بشقاب غذا میاد و میگه :
با من قهری با غذا كه قهر نیستی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

این روزها همه خودشان دیکتاتورند ... فقط سنگ دموکراسی را به سینه می زنند

ای کاش از روز اول خدا یک روزهایی را گذاشته بود برای اینکه بتوانید بدون رودرواسی هر چه در دل دارید بگویید ، بعد هم طرف  را از لیست زندگیتان ، فیسبوکتان ، ... پاک می کردید و دلتان خنک میشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

من همین گوشه دنیا ...
یک جایی داشته باشم ...
که بنشینم ...
آرام ...
نفس عمیق بکشم ...
بی فکر ...
بی دغدغه ...
آزاد ...
برایم کافیست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

آدم گاهی دوست دارد برود ... ولی نرسد ...
دوست دارد گریه کند ... ولی کسی دلیلَش را نپرسد ...
دوست دارد بغض کند ... ولی بی بهانه ...
آدم گاهی دوست دارد گوشه ای از این دنیا را ...
برای خودش پیدا کند ...
خودش را بَغَل کند ...
و آرام آرام ...
خودش را آرام کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

دلم برای خودم تنگ شده! روزگار بد جوری "منُ از من گرفته" ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

دلم به حال خودم می سوزد
که ساده ام
زود حرف ها را باور می کنم
زود دوست داشتن ها را باور می کنم
لعنت به سادگی من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

گاهی دلت میخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه که جسارت گفتن کلمه هارو نداری اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:چیزی شده؟؟؟! اونجاست که بغضتو با لیوان سکوتت سر میکشی و با لبخند میگی:نه هیچی!.........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

من نمیفهمم ما آدما کی میخوایم بفهمیم که دیگران مجبور به دوست داشتن ما نیستنند...حالا بشینید هی نفرین کنید اون بنده خدایی که دوستون نداشت...آخه مگه زوره...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

خدایا بیا یکی دو ساعت جاها عوض....

دوست دارم از رگ گردن به یک نفر نزدیک بشم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

هجا می کنم نامت را

  

 

م

د 

به مانَند ِ گل ؛

 

نامَت هم زیباست

 

مثل ِ زیبایی قلبَت , دلَت و مهرَت ...

 

اصلاً می دانی چیست ؟

 

هر چه می نگرم

 

فقط زیبایی ...

 

زیبایی مَحض , مطلق ؛

 

 

 

هیچ می دانستی

 

من عاشق ِ بوی تن ِ تو هستم ؟

 

هنوز هم شبهایی که با دلهره از خواب می پَرم

 

و به آغوشَت می آیم

 

همان بوی ناب ِ توست

 

که مَست از آن به خواب می روم

 

آغوشَت هم مقدس است...

 

به مانند ِ دستهایَت , نگاهَت ؛

 

 

 

کاش می دانستی

 

آن کودکی که گه گاهی در مَن شیطنَت می کند

 

و خاطرَت را می رنجاند

 

بودنش , نفس کشیدَنش ؛

 

 نبض می زنَد ...با نفس های تو

 

و عاشقانه دستان ِ پر مهرَت را بوسه باران می کنَد

 

 

و بدان که

 

تپشهای قلبَش با تپشهای قلب ِ توست که شماره می زَند...

 

 

 

کاش

 

ذره ای از محبت وجودَت را

 

پاسخ گو بودم ؛

 

ای کاش ...

 

 

 

تو لایق و سزاوار  ِ بهترین هایی

 

بهترینم

 

مادرم

 

 

« می پَ ر َ س ت َ م َ ت  »

 

 

 

تقدیم به قلب ِ بی کرانَت 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛
از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است، اما هر نفس، درد ا‌ست که می‌کشی . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

دلـــــــــــم هـــــــــوای
معصومـــــیت از دست رفتـــــــه ات را کرده ........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

خدایــا بیـا پـائیـن ...

یـك استـكان ، نــه !

تـو بـزرگـی

یـك لیـوان چـای مهـمان ِ مـن

بیـا چنـد كلـمه " حـرف ِحـساب " بـزنیـم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

قاتلین نیز روزی عاشق بوده اند !

گل خریده اند !

سلام گفته اند !

بخشیده اند

دل شان به فهم مسئله یی لرزیده است !

به ما خیزه نگاه کرده اند !

و گریسته اند !

می بنی چه قدر ساده و سخت است آدمی !

ساده در شباهت و سخت در پیچیدگی ها !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

کسی چه میداند امروز


چند بار فرو ریختم؟!


از دیدن کسی


که تنها لباسش هم شکل لباس تو بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

خونــــــم را به هیــــــچ بیمــــــــــاری هدیــــــــه نمی کنــــم


نــــه !!!


غیرتـــــم قبـــــول نمی کنــــــد


در رگ هــــــــــای دیگـــــری باشــــــی .../

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

من رویای تو خواب رو از دنیای واقعی خودم بیشتر دوست دارم.در کوچه کوچه خیال من آدما عاشقند.دنیا زیباست.همه خوشحالند.و من اوج می گیرم رویای شیرین خیالی اولین نگاه اولین حرف عاشقانه.اولین دیدار.اولین دلشوره های عاشقی.وانتظار

ولی همین رویای شیرین من جاش رو با این دنیای واقعی عوض می کنه

من فقط ۸ ساعت رو دلخوشم با رویای که می دونم اتفاق ....شاید هم.... 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

من که اینجا دلتنگم

من که اینجا دلم از دست آدما گرفته

من که اینجا سودای عشقی به سر دارم

من که اینجا حرف آدما رو نمی فهم ام یا اونا حرف منو نمی فهمن

کوچه کوچه خیالم رو من امشب می گردم من که هم نفس ندارم اینجا

من امشب .اینجا .....به وسعت خیال تو دلتنگم......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  | 

به نام تو !...

تو ای مهربان نازنین !

تو ای خدایی که نیاز به مهر و توجه ات ... نیاز به مهر و محبتت سراسر وجودم را فرا گرفته...!

و اما....

******

سال جدید !...

شهر جدید !...

خانه ی جدید !...

دوستانی جدید !...

محیطی جدید !...

محل کار جدید !...

همه ی این تغییرات از آن توست !...مهربان خدای من !

باشد که قدر بدانم تمامی نعمتها و موهبت هایت را...!

خدایا !...

همراه همیشگی ام باش و بهترین ها را مثل همیشه به من هدیه کن ...

من بی تو هیچم ای خدای بیکران مهربان...

خدای من !

حمایتم کن !...مواظبم باش !... دستم بگیر و مرا به سوی نور هدایت کن...همان نوری که سراسر عشق توست...

خدایا !....

میدانی ؟!...کاش میدانستی !...اما تو همیشه از دل ها آگاهی...پس مطمئنم که میدانی ! آنچه را که در دل و جانم میگذرد !

که....

سخت به مهر و محبت و توجه ات نیاز دارم !

سخت بر تو عاشقم !

و سخت دوستت دارم.

خدایا !....

تو را شکر و سپاسی بی حد می گویم برای هر آنچه که به من عطا کردی ای مهربان قدرتمند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی باران  |